فروش کارتن خالی اسباب کشی تعمیرات موبایل ترجمه طلايي ترجمه تخصصی کتاب آرارات الکترونیک سیستم های حفاظتی امنیتی کنترل تردد فروش جوجه شترمرغ مصالح ساختمانی و پوکه صنعتی لیکا ثبت شرکت در کرج قالب وردپرس لیپوماتیک خرید بک لینک
بستن تبلیغات [X]
مـن دخـتــره خــوبــی ام
مـن دخـتــره خــوبــی ام

هوالمحبوب :

خـــــودت اجــــــازه نـــــده بعــــد از ایــــن گنــــاه کنـــــم

زیـــــاد روی ِ مـــن و تــــــوبـــه ام حــــساب نکــــن ...

خب یک چیزهایی را نمیشه گفت و حتی نوشت.یک چیزهایی رو به هیچ کسی نمیشه گفت حتی به خدا.اینطور میشه که اگه ملاحظات و تعاملات اجتماعی و ارتباطات کاریت نبود ،برای همیشه سکوت میشدی.اینطور میشه که سکوت گاه و بیگاهت رو میذارند سر بی توجهی ت،سر ِ سرخود معطلیت،سر غرورت ،سر ِ بی محبتی ت و تو دیگه واست مهم نیست کی چی در موردت فکر میکنه اونم وقتی هیچ کسی جای تو نیست.

شبهای قدر وقتی میخونید :" یَــا نُــورَ الـنُّورِ...یَــا مُنَـــوِّرَ الــنُّورِ... یَــا خَـالِــقَ النُّـــورِ...یَـا مُــدَبِّــرَ الــنُّــورِ... یَـا مُــقَـدِّرَ الـنُّـورِ... یَـا نُــورَ کُـلِّ نُــورٍ...یَـا نُـورا قَـبْـلَ کُـلِّ نُـورٍ... یَــا نُـورا بَـعْـدَ کُـلِّ نُـورٍ... یَـا نُـورا فَـوْقَ کُــلِّ نُـورٍ...یَـا نُـورا لَـیْـسَ کَـمِثْلِهِ نُـورٌ ..." یادتون بیفته من چقدر این فراز را دوست دارم و یک کمی زیاد الــی رو هم دعا کنید لدفن :)


الــــی نوشت :

یکــ) شعــر این پست را زیادی دوست دارم،انگار که خودم گفته باشمش.

دو ) فریناز جان ،پیغامت رو خوندم و فایلت رو گرفتم.الان وقتش نیست و نمیتونم این کار رو انجام بدم.ازت ممنونم که اینقدر خوبی و حتمن در اولین فرصت با همه ی ترسی که دارم ،از هدیه ات استفاده میکنم

سهــ) گله کردن و شکایت چیزی رو درست نمیکنه ،فقط باعث میشه صبر و تحمل و از همه مهمتر شخصیت آدم زیر سوال بره.

چاهار )این روزها با همه ی خستگی م زیاد شعر میخونم و این بیش از حد خوووب و البته درد آوره!:)

پنجـ) .... کاش میشد جای این نقطه چین ها را پر کرد :)




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 150 ،

هوالمحبوب:

زنـــــی که فــــال مــــرا میـــگرفــــت امـــشـــب گفــــت :

پـــــرنـــده فکــر ِ عبـــور است ،فکـــر ِ ماندن نیســـت ...

یک آدمهایی،آن هم نه از آن آدمهایی که شبیه بقیه اند.یک آدمهایی که گمان میکنی شبیه بقیه نیستند و چون شبیه بقیه نیستند میشوند همه ی زندگی ات ،یک چیزهایی را در تو میکشند و از بین میبرند که گمانم تا ابد الدهر هم نمیتوانی زنده شان کنی.اصلن از کنارشان عبور هم که میکنی تمام وجودت را رعشه میگیرد و میشوی درست شبیه صرعی ها.

با این تفاوت که دهانت کف نمیکند.ولی چشمهایت در عوض کف میکند و میسوزد.خودتان که خوب میدانید کف در چشم،چشم را میسوزاند . اما جنس این مدل کف ها فرق میکند و کف ش از چشم به تمام نقاط بدنت سرایت میکند و منتهی میشود به قلب و قلب هم که خوب بلد است خون را پمپاژ کند اینجور وقتها!

و تو تمام عمر ، تمام ِ عمر عزاداره مردارهایی هستی که توی وجودت میگندند و تمام نمیشوند.اینطور میشود که از همه ی چیزهایی که تو را به سمت رعشه میبرند عبور میکنی و چشم میبندی تا نبینیشان و لامصب ها پیگیر و لجبازتر از این حرفها هستند که کوتاه بیایند و هی دنبالت میدوند تا سوختن چشم ها و ...

الـــی نوشت :

از شعر ِ این پست خاطره ی دور و شفاف دارم. از آن خاطره ها که لبخند مینشاند روی لبت و بعد میبردت تا مردارهای کـِرم افتاده ی درونت...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 140 ،

هوالمحبوب:

تـــو غلط میکنـــــی اینـگــــونه دل از مـــا بِــبَری

گـــور ِ بابای ِ دلــــی را کـــه بــه اغــــوا بــِبــَری!

اگر مـردی از رفتارتان تعریف کرد، از رنگ چشمهایتان که روشن است یا از طرز خندیدنتان که با مزه است و شکوفه های بهاری را جر واجر میکند،اگر علاقه تان به اعضای خانواده تان را ستایش کرد یا گفت که کاش خواهری،دوستی یا یک خری را مثل شما توی زندگی اش داشت،اگر بانشاطی و پر انرژی بودنتان را ارج نهاد یا گفت که کاش شما را زودتر از این ها دیده بود یا میشناخت،اگر اعتقادات و باورهایتان را تشویق کرد و روی ِ چشم گذاشت و یا از شما به عنوان زن زندگی کـُن یاد کرد،اگر به شما رساند و فهماند که خوش به حال مردی که شما را داشته باشد و یا اینکه آرزوی خیلی هایید،اگر تیپ و پوششتان را تقدیر کرد یا دلش خواست روز و صبح و شبش را با شما شروع یا تمام کند،اگر به شما مستقیم یا غیر مستقیم ابراز علاقه کرد یا جسارت و شجاعت و به قول خودش عشق به خرج داد و گفت که دوستتان دارد؛ نه شوق شوید و نه ذوق و نه حتی ته دلتان غنج برود یا خیال برتان دارد که قرار است اتفاق خاصی توی زندگی تان بیفتد و نه شاعر شوید و شعر.

فقط حیا و متانت را بگذارید کنار و شلوارتان را پایین بکشید و بشاشید توی عشق و عاشقی و این قبیل مزخرفات و خاطر نشان کنید که خدا روزی اش را جای دیگر بدهد که دکان شما ایز آف و یا اگر زیاد از حد پایبند آداب و ادب و متانت و وقار و خانومی هستید، به یک لبخند عاقل اندر سفیه که میچپانید توی صورتش به انضمام یک تشکر خشک و خالی و کوتاه که شمایی که همه میدانند خوبید و ماه را خوووب میبیند و دوست دارد بسنده کنید و یکجور ِ سر و سنگین و البته مرد سبُک کُن تفهیمش کنید که این مزخرفات مفتش هم گران است و دفعه ی اول و آخرش باشد دور و بر شما میپلکد و از این دری وری های ِ دختر خر کـُن حواله تان میکند که خودتان ختم این دغل بازی هایید و خلاص! ولی خب البته که ما همچنان روی شاشیدن تأکید ِ مؤکد داریم و همانا شاشیدن از اولویت هاست،باشد که رستگار شوید!

الــی نوشت :

یکـ)سینما رفتنه روزهای پنجشنبه را ترک نکنید ولو به قیمت از دست دادن جانتان بس که خووب نیستید!بروید بنشینید توی تاریکی و ...

دو)کسانی که خوب شعر میخونند و خوب شعر میدووند یه همتی بکنند اینجا (یا هرجایی که میشه سعدی خوند و دید )رو کلیک کنند و یه غزل از سعدی رو انتخاب کنند و صداشون رو بدون آهنگ و اکو و اینجور زلم زیمبوها رکورد کنند و فایلش رو برام بفرستند تا بعد براشون بگم ماجرا از چه قراره.لازم به ذکره غزل شماره 509 ماله خودمه و کسی دست بهش نزنه ها:)

سهـ) ما توی زندگی مان یک جاهایی به فراخور شرایط پیش آمده حرف مفت هم زده ایم!آدمیزادیم و جایز الخطا! شرایط چنین حس و حرفی برایمان مشتبه نمود که کلمه اش کردیم و گفتیم!قرآن پیغمبر نیست حرفهایمان،که تقش در بیاید کافر مان شوید که!هی نیایید برای نقض بهمان حرفمان فلان خط از فلان مطلب از فلان پست در فلان تاریخ از وبلاگمان را توی سرمان بزنید.بابا غلط کرده بودیم یک روزهایی.خام بودیم و جوان ،افتاد ؟:)

چاهار) توئیتر و اینستاگرام را دوست دارم.گمانم زیاد!بقیه ی شبکه ها و ترم افزارهای اجتماعی بروند به جهنم!

پنجـ)امشب

امشب

امشب

برای آرامش دل ها...

آرامش...

آرامش ِ دلها...

دعـــا لدفن ...

+ نیکولا را هم بخوانید...





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 196 ،

هوالمحبوب:

آخـــــرش درد دلــــت ، در بـــه درت خـــواهــــد کـــرد

مهــــره ی مـار کسـی ،کـــور و کــرت خواهـــد کــرد

عشـــق ؛ یـک شیشــه ی انگــور ِ کنـار افتـاده ســت

کـــه اگــر کهنـه شـــود مسـت تـرت خواهــد کـــرد ...

گریه ام گرفته بود که گفتم :"هرکی ،هر کی رو دوست داره پای عواقبش هم می ایسته و پیه ی همه چی رو به تنش می ماله..." و تو تصدیق کرده بودی حرفم را و عذر خواسته بودی به خاطر همه چیز و من میدانستم که تو هم حق داری و باز بغض بودم به خاطر همه ی روزهایی که گذشته بود و روزهای مبهمی که هنوز نیامده بود.

خداحافظی که کرده بودیم نشسته بودم به فکر کردن.تلفن را کشیده بودم که تماس فلان مهندس از فلان شرکت رشته ی افکارم را پاره نکند و نشسته بودم به مرور همه ی روزهایی که گذشته بود:

تو کنار زنده رود نشسته بودی و برایم محمد اصفهانی میخواندی،تو کنارم نشسته بودی و من برایت لقمه ی بریانی و یک پر ریحان میگرفتم و خوردنت را حظ میکردم.تو روبروی چهل ستون نشسته بودی که با خجالت خواسته بودم یک ساعت دیگر بیشتر کنارم بمانی.تو روبرویم نشسته بودی و آهنگ وبلاگم در فضا جاری بود که صدای قلبت گوش نوازترین ملودی دنیا را توی گوشم زمزمه کرد.تو کنارم بودی که اولین بار "پو" بازی کردیم و مگنوم دابل چاکلت را با هم سهیم شدیم.تو کنارم نشسته بودی که دستهایت تمام تاریکیه "دهلیز" را برایم روشن کرد و بعد تمام "میر" را با هم پیاده راه رفتیم تا غذایمان هضم شود و هی بخندیم.تو روبرویم آن هم چند صد کیلومتر آنطرفتر نشسته بودی وقتی با همه ی وجود برای همیشه خواسته بودمت و تصور نداشتنت دیوانه ام میکرد و گفته بودی درستش میکنی.تو کنارم بودی وقتی نیمه شبها هق هق میشدم و تو گوش میشدی و و آرامم میکردی.تو کنارم نشسته بودی که با هم کارتون دیدیم و یک پایت توی آشپزخانه بود و آشپزی میکردی.تو روبرویم ایستاده بودی وقتی سیب زمینی ها را خرد کرده بودم و تو پسشان گرفته بودی تا یکدست خردشان کنی و کج و معوجیشان را تأسف بار نگاه کرده بودی و پرسیده بودی تا به حال توی عمرم آشپزی کرده ام یا نه؟!تو توی خوابهایم نشسته بودی وقتی این همه دلتنگت میشدم و همراه روزهای نیامده می آمدی.تو توی شال سرخابی ام نشسته بودی وقتی قرار بود گرمای تابستان را برایم بهاری کنی.تو روی کفشهای صورتی ام نشسته بودی وقتی فقط به خاطر خواستنت نفس کشیدن را بر خود حرام نکرده بودم.تو توی دستبندم میان آن پنج قلب نگین دار بودی وقتی روی مچم می بستی اش و من انگشتهایت را تقدس میکردم.تو توی تمام خیابانهایی که با تو قدم زده بودم و نزده بودم ایستاده بودی و راه رفته بودی وقتی همیشه و هرجا تو را با خودم حمل میکردم...

تو همین چند ماه پیش توی ترمینال پایتخت همان وقتی که نبودی روبرویم نشسته بودی وقتی نیمه شب نبودنت را اشک میریختم.تو توی تمام جاده ی برگشت کنارم در جلد ِ زنی میانسال لم داده بودی که اشکهایم را پاک میکردی وقتی در حد مرگ به خاطرت عصبانی بودم.تو توی سنجاق قفلی های بالشتم که شبها به آغوش میکشمش زندگی میکردی وقتی تمام آن یک هفته خون به دل بودم از حرفهایی که شنیده بودم و باورم نمیشد اینقدر راحت چشمهایت را به رویم بسته باشی.تو توی تمام روشنایی روز که از تو متنفر میشدم و همه ی تاریکیه شب که درد کشیدنت را ضجه میزدم و خدا را صدا میکردم آرمیده بودی....

مرور که میکردم این نهصد و نود و چند روز را به یاد می آوردم که شاید نگاهمان به تعداد انگشتهای دست و پای هردویمان با هم تلاقی پیدا نکرده است اما هیچ لحظه و مکانی را نتوانستم پیدا کنم که با من شریک و همراه نشده باشی.

برای همین بود که نتوانستم چشمم را روی تمام حس داشتن و بودنت ببندم و تنها همین چند ماهه وحشتناک را به خاطر بیاورم که داشت یکساله میشد.

دلم نمیخواست به آن یکسال فکر کنم.به آن هشت ماه.به آن شش ماه.به آن سه ماه.به آن ده روز.به آن یک هفته ی زجر آور و به این دقیقه ها و ثانیه های درد.همه شان دست به دست هم داده اند محض دلسرد کردن و دل بریدنم از تو.محض سوق دادن من به آدمهای بزک دوزک کرده ی خوش نقش و نگار ِ دختر گول زن! همه شان دست به دست هم داده اند برای چال کردن دلی که تو را میخواست و به کار انداختن عقلی که خواستنت را حماقتی مشهود قلمداد میکرد. بدجنسی و شقاوت را به حد اعلا رسانده بودند که برای ضربه ی نهایی زدن از تو کمک خواسته بودند و تو را سهیم و شریک کرده بودند و تو را شاهد میگرفتند برای نفوذ حرفهایشان در من. تو را جای داده بودند توی سپاهشان،انگار که میدانستند فقط خود ِتویی که میتوانی خودت را از من پس بگیری.

استخوانهایم درد میکرد درست مثل معتادهایی که در حال ترک بودند و من یا می بایست صحنه را واگذار میکردم و به همه ی جمله ها حرفهایی که به گوشم میخواندند جامه ی عمل می پوشاندم و به قولشان درس میگرفتم از شنیده ها و دیده ها و تجربیاتی که در اختیارم گذاشته بودی با حرکات و حرفهایت و یا آن شب سرد دی ماه را به یاد می آوردم که در برابر همه ی حرفهایت که خواسته بودی آگاهم کنی ،گفته بودم :"با تو همه ی سختی ها را به جان میخرم و هیچ نمیخواهم الا تو ..."

من تو را خواستم با همه ی سختی هایش آن هم وقتی میدانستم هنوز دوستم داری و گریه ام گرفته بود که گفتم :"هرکی ،هر کی رو دوست داره پای عواقبش هم می ایسته و پیه ی همه چی رو به تنش می ماله..." و تو تصدیق کرده بودی حرفم را و عذر خواسته بودی به خاطر همه ی روزهای گذشته و من میدانستم که تو هم حق داری و باز بغض بودم به خاطر همه ی روزهایی که رفته بود و روزهای مبهمی که هنوز نیامده بود و با درد هی مست تر شده بودم ...

الـــی نوشت :

تولدت مبارک ،بهترین ِ زندگـــی ِ الــــی ...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 193 ،

هوالمحبوب:

اینجــــــا که مـــنم قیــمـــــت دل هـر دو جهــــان اســـــت

آنجــــا که تویــــی در چه حســـاب اســــت دل ِ مــــا ...؟!

حسابش را بکنی سه چاهار سالی میشود مسنجر پسنجر نرفته ام.گه گاه موقع چک کردن ایمیل هایم پی ام داشته ام و گاهی هم موقع گشتن دنبال جمله و کلمه ای گذرم اتفاقی به آن طرف ها افتاده و رودر بایسی ماندگارم کرده چندین و چند دقیقه و ساعت حتی!

چندین و چند شب است هوس شعر کرده ام و تو خودت خوب میدانی شعر تنها از دهان تو شنیدن دارد با آن لحن جدی ات که تحکم آمیز میخوانی و دل آدم غنج میرود وقتی تصورت میکند موقع خواندنشان! چندین و چند شب بود دلم شعر شنیدن میخواست که گفته بودم برایم شعر بخوانی و صدایت را گوش میدادم با آن بیت بیت های معشوقه ی چادری ،آن هم وقتی من چادری نبودم و حسودی ام میشد به دختره درون شعر ...

مسنجر باز شد و به جای غرق شدن در صدای این و آن به همان آی دی که آن روزها محض خاطر من ساخته بودی اش تا شعر بخوانیم زل زدم و یک عالمه مرور کردم آن شب های سرد زمستان را که تو خوب نبودی و من سر در گم بودم برای انجام کاری که حالت را بهتر کند.همان شب ها که عاشقت نبودم و فقط الی بودم...!

شاید همان یکی دو بار بیشتر به خاطر خواستنم آن لاین نشده بودی و شاید حتی خاطرت هم نبود و نیست که بعد از این چند سال بیایی و جمله هایم را که برایت فرستاده ام بخوانی.شاید فکر کرده ای وقتی حقیقی هستیم چه احتیاج به مجاز است ولی ... ولی تو که خوب مرا میشناسی که به هر جا و هر وسیله چنگ میزنم محض حرف زدن با تو.برای همین است که وقتی دیدارمان تمام میشود ،روی می آورم به اس ام اس،وقتی اس ام اس تمام میشود ،چشمهایت را که میبندی میروم سراغ وبلاگ یواشکی مان و هی برایت مینویسم و اشک میشوم و لبخند،وقت بستن چشمهای خودم که میشود جمله میشوم در این نرم افزارهای اجتماعیه تازه مد شده تا بیدار شدنت را بشنوم . دلم که پر میزند و بغض همزمان خفه میکند و پر میشوم از دوست داشتنت و یا بغض میشوم از ناراحته نبودنت می آیم اینجا و کلمه رج میزنم و میدانم اگر این همه دور نبودیم هر روز یادداشتی میشدم توی جیب بغل پیراهنت یا جیب پشتی شلوارت...

امروز یک عالمه مثل همیشه برایت نوشتم و نمیدانم چرا آمدم سمت ایمیل هایم.یادم نمی آمد آخرین بار کی برایت ایمیل داده بودم و لی خوب یادم می آمد اولین بار کی برایت ایمیل فرستاده بودم...

گم شده بودی،گم که نه! انتظار این همه بی خبری را نداشتم وقتی آنقدر حالت خوب نبود و برایت نوشته بودم :" اینجا که منم قیمت دل هر دو جهان است ..." و خجالت کشیده بودم مصرع دومش را بنویسم که " آنجا که تویی در چه حساب است دل ما ..."

حالت را پرسیده بودم و معنای اسمت را که توی گوگل سرچ کرده بودم برایت فرستاده بودم که اکتشافاتم را تحسین کنی و تایید! زمستان بود و چندم دی ماه و به خیالم هم نمیرسید یک روز کسی که نبی خوانده بودمش بشود پیغمبر ِ زندگی ام ...

باز هم ایمیل هایم را زیر و رو کردم،چشمم به هزاران ایمیل دیگر افتاد از هزاران آدم ِ ِ دیگر. دو سه تا ایمیل از گل پسر و یکی دوتا هم از بچه ی جناب سرهنگ و شونصدتای دیگر از دیگر آدمهای پر رنگ و کمرنگ...

همه شان را خوانده ام و لبخند زدم.لبخند زدم به تصورات آن ها و باورهای آن روزهایم. به درگیر شدنم با زندگی هاشان و لحظه هایی که سخت یا آسان گذشته بود.به باورهایم که دستخوش یک عالمه اتفاق و حادثه شده بود و تنها ثمره اش عاقلانه و عاشقانه خواستن ِ تنها یک نفر از این سی و چند سال زندگی ام بود که تو بودی ...

یک عالمه ایمیل هایم را آن روزها پاک کرده بودم و یک عالمه شان را حالا داشتم.همه ی شعرهایت که خواسته بودم بعد ازسرودن و خواندنشان برایم بفرستی،عکس های گردش و دور بودنت از من،عکس دستهایی که می مردمشان با آن ساعت و انگشترت و آن ایمیل که وقتی جزیره بودم نوشته بودی که همیشه دوستم داری و پای ایمیل روزهای لجبازی ام که خواسته بودی با هم حرف بزنیم که خوب نیستی و من قهر بودم یک عالمه غصه خوردم و به خودم لعنت فرستادم وقتی با این همه دوستت داشتن اذیتت کرده بودم و گم شده بودم ...

تو آنلاین نبودی،خیلی وقت است که نیستی.شاید استراحت میکردی و شاید مشغول آماده کردن غذا بودی که باز چنگ زدم به یکی از وسیله هایی که میشد برایت حرف شوم و یک عالمه نوشتم محض تمام شدن حرفهایی که هیچوقت تمامی نداشت و دلم میخواست برایت بنویسم ... که این بار خجالت جای خودش را به بغض داد و باز نشد بنویسم که "آنجا که تویی در چه حساب است دل ِ ما ...؟!"




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 193 ،

هوالمحبوب:

خوبی خواستگار پزشک داشتن اینه که اگه وصلت شد آمپول فک و فامیل خودتون و خونواده تون رو مفتکی میزنه ،یا میتونی دَم به دقیقه حتی وقتی داری بچه ت رو توی توالت سرپا میگیری هی صداش کنی:"دکتر ...دکتر!"و اگه هم وصلت نشد رزومه ی سیل ِطرفدارت قوی میشه و میتونی جلوی شمسی خانوم و اکرم خانوم که دارند پز میدند توی این گرونی و تورم که گوشت کیلویی خدا تومنه پسر حسن قصاب اومده خواستگاری دخترشون و نوه عموی جعفر آقا که یه وجب دکون میوه و تره بار داره اومده طوق غلامی دخترشون رو به گردنش بندازه،انگشتات را بگیری جلوی صورتت و میون طرفدارای بقال و چقال و نون خشکیت ،یه دکتر رو هم ذکر کنی تا چششون قلمبه بزنه بیرون و بیفته کف زمین و تو با تریلی از رووش رد بشی! یا وقتی به یه نه نه مرده شوهر کردی هی دم به دقیقه که میاد برات تریپ عاشقی برداره که "منو دوست داری یا نه ؟!" یا "از اولم دوستم نداشتی!" ،زل بزنی توی چشمش و بگی :"من ِ در به در شده اگه دوستت نداشتم مغز خر خورده بودم خواستگار دکترم رو رد کنم به تُوی ِ دله حلبی شوهر کنم عخشم؟!" که اینطوری هم حساب کار دستش بیاد که هی از این قرتی بازی ها در نیاره هم هی یادش بیاد تو چقدر روزمه ت قوی بوده و هم اینکه اون آخر ماخرها بفهمه دوستشم داری مثلن!


الی نوشت :

یکـ)

دو) چقدر بارون ِ دیروز اصفهان خوب و غم انگیز و فرح بخش بود!

سـهـ) همین!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 361 ،

هوالمحبوب:


پارسال همین موقع ها بود،مثلن یک هفته ی پیش و من تمام بازار را با نفیسه زیر و رو کرده بودم.زیر و رو کرده بودم که به اندازه ی پول جیبم برایت کادوی تولد بخرم.ماه رمضان تمام شده بود و به ازای تمام تنها افطار کردنهای ماه رمضان وعده ی بعد از ماه مبارک را داده بودمت و سر از پا نمیشناختم محض دیدنت.خودم دلم نمیخواست اما مجبور بودم اندازه ی جیبم که محتویش زیاد هم نبود برایت کادو بخرم.از آن آموزشگاه لعنتی زده بودم بیرون و بیکار شده بودم و کفگیرم به ته دیگ خورده بود.تو مطمئنن درک میکردی و انتظاری هم نداشتی اما من نمیتوانستم به خودم بقبولانم دست خالی آمدنم را بعد از این همه ندیدن ،آن هم وقتیکه آن همه تنها افطار کرده بودی و موقع خاموش کردن شمعهای تولدت کنارت نبودم.

آن جعبه ی سیاه را با توکش ساتن نارنجی اش از قبل داشتم.شکلات ها هم از ولنتاین که برای خودم و خودت نصف نصف خریده بودم چشم انتظار دیدنت را میکشیدند چون من!آن کتاب هم خیلی وقت پیش ،آن موقع که دستم به دهنم میرسید جا خوش کرده بود توی کتابخانه ام تا بعدها چشمهایت را سیاحت کند موقع خوانده شدنش.مانده بود هدیه ی اصلی که نفیسه گفته بود با اندوخته ام بهتر است کمی از عطری که دوست داری را انتخاب کنم و تمام چهارباغ را با من پیاده قدم زد و از من که ناراحت بودم از خریدم ،مشتاق تر بود برای گزینش ظاهر و باطن عطر...!

شکلات ها و کتاب و عطر را که داخل جعبه ی سیاه چیدم کمی دلم آرام شد چون شیک به نظر میرسید اما باز غصه دار بودم که انتخاب واقعی ام نبودند.حتی وقتی چشم هایت را بستم و خواستم بازشان کنی و دیدیشان و ذوق کردی هم چیزی از غمم کم نکرد.حتی وقتی آن لاک نارنجی و سنجاق قفلی ها و نان خامه ای ها را هم که برایم گرفته بودی گذاشتی جلوی چشم هایم و من ذوق شدم!

همان موقع،درست همان موقع که تو سراغ کیف دست دوزت که هنوز بعد از یک سال و اندی ناقص بود و ندوخته بودمش را گرفتی و من شیطنت بازی ام گل کرد به خودم قول دادم سال دیگر موقع تولدت اوضاع اینطور نماند و من موقع خرید همه اش به جیبم فکر نکنم.همان موقع ها بود که یکی از زجرآورترین حس های دنیا را تجربه کردم وقتی میدیدم جیبم به من امر و نهی میکند که چه کنم یا نکنم ...!

دیروز پریسا از ساعت مچی ای که به دست داشت شروع کرد به خاطره تعریف کردن تا هدیه های کوچک و بزرگی که داده بود و گرفته بود که حرف رسید به عطر! نمیدانم چه شد که گفت عطر جدایی می آورد.نمیدانم چه شد که گفت دوران نامزدی اش همه ی اوقات با احسان دعوا میکرده و کاشف به عمل آمده که علتش عطرهای ارزان و گرانی ست که به اسم کادو به خورده هم میدهند و عطر خریدنهایشان که قطع شد روابط حسنه شان برقرار و پایدار شد!

نیشم را شل کردم که بزنم زیر خنده،که بگویم خجالت آور است دختره تحصیلکرده ای چون او خرافاتی ست. آماده بودم که نصیحتش کنم و مسخره و بگویمش که حتی پیامبر فرموده بهترین هدیه ها عطر است که ...

که ناگهان یاده آن عطر افتادم و اینکه یک ماه دیگر میشود یک سال که من و تو همه ی حرفهایمان با هم رنگ و بوی بحث و جدل گرفته.یادم افتاد آنقدر از هم دور شده ایم که یادم نیست آخرین بار کی از ته دل دوست داشتنمان به زبان آمده یا توی دستها و چشمها و نفس کشیدنمان جلوه کرده. یادم آمد یک ماه دیگر درست یک سال است که حساسیت ها و ترس ها و ناز و نوز کردن ها و ابراز دلتنگی ها و غرهایم جای خود را به تحمل کردن داده بس که اتفاق ریز و درشت بینمان افتاده! یادم افتاد همه اش یک ماه بعد از آن عطره لعنتی شروع شد که تو گفتی نمیخواهی ام و من از همان لحظه تا همین حالا که اینها را مینویسم هر روز مردم و میمیرم...!

خرافاتی شدنم را ببخش،ولی حاضرم خرافاتی جلوه کنم و همه ی تقصیرها بیفتد گردن ِ آن عطر ِ لعنتی تا اینکه سر سوزنی فکر کنم تو آزارم داده ای یا تقصیر توست .همه ی تقصیرها بیفتد گردن ِ آن عطر ِ لعنتی تا اینکه به خاطر بیاورم تقصیر ِ تو و اتفاقات و دنیا و خدایی ست که نخواست...!

یادم می آید میگفتی وسواس داری در استفاده و داشتن عطر و هر جور عطری را دوست نداری و آرزو میکنم که ای کاش عطر مرا هم دوست نداشته باشی و استفاده نکرده باشی اش تا بخواهم بیاندازی اش دور تا طلسم بینمان شکسته شود و باز دوباره مثل همان روزهای اول دوستم داشته باشی ...!همان روزها که میگفتی آخری در کار نیست و ترسهایم را از نداشتنت مرهم میشدی.همان روزها که میخندیدی و دل به دل لوس شدنها و ناز کردن ها و شیطنتم میدادی.همان روزها که دوستت دارم ورد ِ زبانم بود و قلبم بغض میشد از ترس و نگرانیه نداشتنت.همان روزها که شبها ی قهر کردنمان هزار یلدا میشد و شب شکن میطلبید و تو شب شکن ِ همیشه ی لحظه هایم بودی.همه اش تقصیر ِ آن عطر ِ فیک ِ لعنتی ِ مسخره است و جیب ِ خالی ام!کاش بیاندازی اش دور ...

+ گوش کنید




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 164 ،

هوالمحبوب:

دری وری هایم را که در مورد مردها شنید گفت :"چی بگم؟!چیزی ندارم بگم!" و من گفتم:"چیزی ندارید بگید چون چیزی نمیخواید بگید! چون فکر میکنید بهتره هیچی نگید ولی حرفام عینه حقیقته.پرروتر و بی چشم و روتر از مردها روی ِ کره ی زمین وجود نداره!" و یک بلانسبت ِ زوری هم به رسم ِ ادب ضمیمه ی جمله ام کردم که خندید و گفت دلیل حرف نزدنش هم درست است و هم غلط و خاطر نشان کرد که نیازی نبود بلانسبت به جمله ام سنجاق کنم!!

حرف زدن برایم سخت است،خیلی وقت است دلم حرف زدن نمیخواهد و برخلاف خواسته ام زیاد از حد حرف میزنم چون میترسم نگفته هایم فریاد بکشند و آبرویم را ببرند.برای همین سعی میکنم اراجیف ردیف کنم محض شنیده نشدنه سکوتم!

وقتی پرسیده بود که چرا ازدواج نمیکنم و بانو و خانم ِ خانه ام نمیشوم،یک عالمه حرفهایم را قورت داده بودم و ترجیح داده بودم تنها در مورد سرخودمعطلی ام حرف بزنم و گفته بودم :"که چی بشه وقتی من این همه برای مَردم میمیرم و او غیر قابل اعتمادترین موجود ِ کره ی زمین است؟ و او که بُرد میکند اوست که مرا دارد و او که زجر میکشد منم که یادگرفته ام همسر و زن خوبی باشم."که او آهسته و کم کم شروع کرد به حرف زدن.

و او گفت یکی از مهمترین فایده های ازدواج برای من کنده شدن از احساس و علاقه ایست که آخر و عاقبتی برایم ندارد و فقط مرا اسیر خود کرده که گفتم این کار خیانت به مردی ست که قرار است با او زندگی کنم و گور بابای خیانت به خودم و اویی که میخواستمش!

نمیدانم چه شد که در برابر حرفهایش که خیانت را یکجورِ دیگر تعریف میکرد سکوت شدم.نمیدانم چه شد که اویی که تجربه خوبی از ازدواج نداشت،ازدواج را آرامش و بزرگ شدن تعریف کرد و نخواست تنها به خاطر اینکه شرایطش را نداشت،ازدواج را سرکوب و منکوب کند.

نمیدانم چه شد که فقط گوش دادم وقتی میگفت عشق و عاشقی در زندگی و ازدواج مثل هیچ چیز در این دنیا ابدی نیست و مثل تمام چیزهایی که دوست داریم داشته باشیمش آبیاری و پرورش میخواهد برای پایداری و باید مدیریتش کرد.نمیدانم چه شد که گفت مردها زمانی به این فکر می افتند شلوارشان دوتا شود که زن زندگیشان که همسیر با آنها وقتی میتوانسته،قد نکشیده و بزرگ نشده و انسانی که خیانت میکند از انسانی که خیال برش میدارد دارد انسانیت به خرج میدهد که میسوزد و میسازد شریفتر و شجاع تر و بهتر است...!

نمیدانم چه شد که دهانم را بسته بودم و فقط به حرفهایش من باب ِ تغییر ِ آدمها و طرز فکرشان در هر مرحله از زندگی گوش میدادم و هی با خودم تکرار میکردم این همه دانستن و درک از این آدم بعید است وقتی من او را بی دست و پا تر از این حرفها میپنداشتم که نمیشود این همه بفهمد و اصلن نکند مثل همه ی آدمهایی که تنها بلدند خووب حرف بزنند،قدرت سخنوری ِ بالایی دارد؟!

نمیدانم چه شد که گفت ازدواج لیلی و مجنون بازی نیست و نرسیدن هاست که از عشق افسانه ساخته و به تصور ما شیرینش کرده و ازدواج یعنی با هم سوختن و تحمل کردن و بعد با هم قد کشیدن و بزرگ شدن و لذت بردن و وقتی نتوانی با همراهت قد بکشی توی ذوق میزنی و آن موقع است چه زن باشی و چه مرد میروی سمت کسی که خیال برت میدارد همسطح و قد توست و چشم میبندی روی ِ تمام این سالها و حتی عشق ِ افلاطونی که حالا فقط لاشه ی متعفنش باقی مانده.

یک عالمه حرف زد و من یک عالمه سکوت بودم و گوش که گفت :"الی و این همه حرف نزدن؟!" و من فقط زور میزدم بغض در صدایم نمود پیدا نکند که آبرویم را ببرد و به یک جمله اکتفا کردم:" که دارم گوش میدهم خب...!"

برایم خاطرات و نحوه ی برداشتش از نماندنِ کسانی که دوستشان داشته و حق دادن به آنها و خودش برایم جالب بود و تحسین برانگیز و البته کمی دور از انصاف که زود بلد باشی دلت را چال کنی و منطق را پیش بگیری،کاری که مردها خوب بلدندش و از آن به عنوانِ فرایندی معمولی زندگی یاد میکنند یا دیدی علمی که تازگی ها با آن آشنا شده بودم!!

برایم اعترافاتش جالب تر بود و بیشتر از آن اینکه میدانست بیشتر رفتار ِ مردها توجیه منطقی ندارد و همه اش ناشی از کرم ِ درون است و علت پرورش و رشد کردنش رفتار زن هایی ست که به مردها این جرأت را میدهند تا مردها خیال برشان دارد میتوانند با همه ی زن ها اینگونه تا کنند یا زن ها مستحق چنین نگاه و رفتاری اند...

او حرف میزد و من هی جلوی چشمهایم از له شدن عواطف و پنهان کردن احساسات درک نشده ام صحنه بود که رژه میرفت.از التماس هایی که با غر یا قهر خودش را نشان میداد و از حرفهایی که با گریه جلوه کرده بود! او حرف میزد و من یک عالمه عشق و علاقه به مردی که قرارم بود از او بچه داشته باشم توی دلم بدو بدو میکرد که جای ِ نادرستی به اشتباه مطرح شده بود.او حرف میزد و من به تمام خواسته های نگفته و گفته شده ام که با من حمل میشد و از اول قرار بود به زبانشان نیاورم و اهمیتشان ندهم تا روزی که باید ولی همه شان به دنیا نیامده مرده بودند فکر میکردم که هنگامیکه از من پرسید علت این همه سکوت ِ طولانی را، با اینکه یک عالمه حرف داشتم،یک عالمه اعتراف و یک عالمه بغض و حتی زار زار گریه کردن ولی...ولی همه را قورت دادم و با لبخند گفتم :"دارم به این فکر میکنم بهتون نمی اومد این همه بفهمید!حتی تر بهتون می اومد خنگ هم باشید !" و خندیدیم ...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 166 ،

هوالمحبوب:

یکی از لذت های من رفتن به کفش فروشی ِ انس است آن هم عصرهای پنجشنبه،چه کفش خواسته باشم و چه نه!بی آر تی سواران میروم تا دروازه شیراز و بعد هم چندتا پاساژ اطرافش را ویندوز شاپینگ میکنم و قدم میزنم تا "انس" و کیف میکنم این همه جمعیت لباس و شال رنگی رنگی را که دست به دست هم آمده اند برای خرید کفش و کیف!

کفش ها را سیر نگاه میکنم و گاهی هم با اینکه احتیاجی به داشتنشان ندارم قیمتشان را سوال میکنم و جنسش را تست. و گاهی هم برای خالی نبودن عریضه توی پاهایم امتحانشان میکنم و توی آیینه خودم را برانداز میکنم و بعد میگذرمشان سرجایش و بعد میخزم روی یکی از صندلی های سنگی ِ فروشگاه و زل زنان و گاهی خانومانه پسران و دختران ِ جوان و مشتری های رنگارانگ فروشگاه را تماشا میکنم و به حرفهایشان گوش میدهم و ذوق میشوم و بغض و خنده!

زنان و دختران ِ جوانی که مردهایشان با وسواس برایشان کفش انتخاب میکنند و روی صندلی مینشاندشان و به پایشان میکنند و به به و چه چه راه می اندازند و همسر یا نامزد یا دوست دخترشان ابرو گره زنان ناز میکنند که دوست ندارد این مدل و رنگ و ... را.

زنان و دختران جوانی که با اشتیاق رنگ و طرح انتخاب میکنند و مردشان عین ِ مجسمه ابوالهول کنارشان ایستاده که تنها کارت بکشد و پول پرداخت کند.

دختران جوانی که خودشان را مثل بچه گربه به مردشان می مالند و لوس وارانه و ناز کنان میخواهند از مردشان که فلان کفش را با فلان رنگ بخرند و مردشان لبخند به لب قبول میکند.

مردان جوانی که هی کفش توی ِ پاهای سفید و سبزه و زشت و زیبای زنشان امتحان میکنند و مثل همسر یا نامزد یا دوست دخترشان عین ِ خر کیف میکنند .

و زنان میانسال و جوانی حتی که با مردشان به اطرافیانشان نگاه کنجکاوانه دارند که سلایق را بررسی کنند و یک جفت کفش ِ ساده و شیک میخرند چونکه خیال میکنند از سن و سال آن ها گذشته .

من روی صندلی ِ سنگی ِ فروشگاه همه را میبینم،دختر بچه های موبافته و موفرفری و مو بور و یا مو مشکی با مزه و زیبایی که دست در دست پدر و مادرشان می آییند و برای مادرشان به اصرار سلیقه به خرج میدهند که باید فلان کفش را بخرد و یا از مادر و پدرشان قول میگیرند که وقتی بزرگ شدند فلان کفش ِ قرمزِ تق تقی را برایشان بخرد...

من روی ِ صندلی ِ سنگی ِ فروشگاه همه را نگاه میکنم و ذوق و لبخند و هیجان و غصه و بغض را حتی با هم نفس میکشم و قورت میدهم و گاهی و حتی بیشتر از گاهی برق نگاه شادی و لحن قند توی ِ دل آب کن مردهایی که زنشان یا نامزد یا دوست دخترشان را تحسین میکنند که چه زیبا شده اند با این قشنگ ترین ِ کفش دنیا ترغیبم میکند که بلند شوم و آن به تعبیرشان قشنگ ترین ِ کفش ِ دنیا را به پایم امتحان کنم و هر هر به خودم بخندم که این کفش آنقدرها هم قشنگ نیست و آنچه آن را قشنگ جلوه میدهد برق نگاه و لحن ِ هیجان انگیز ِ کسی ست که تو را دوست دارد و دوستش داری و او که نباشد تمام دنیا زشت و مسخره است و باز نگاهم میلغزد روی ِ لبخندهایشان و قدم زنان میروم تا عصر پنجشنبه ی بعدی و دوباره "انس!" ...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 167 ،

هوالمحبوب:

همیشه از آدمهایی که برای پول در آوردن و امرار معاش چیز میفروشند و زحمت میکشند خوشم می آمده و می آید.منظورم دستفروش هاست و همه ی آدمهایی که دستشان را تنها به خاطر بچه ی تو بغلشان یا زخم روی بدنشان یا معلولیتشان جلوی این و آن دراز نمیکنند یا نسخه ی نخ نما شده ای که چندین سال است دارند را توی دست نمیگیرند که محض رضای خدا کمکشان کنی که پول نسخه ندارند و با دروغ هایشان باعث میشوند آدم دلش نیاید و نخواهد به هیچ آدم ِ به ظاهر محتاجی کمک کند.

همیشه ی خدا فکر میکنم کسی که محتاج است و نیاز مالی دارد آبرویش را حراج نمیکند ،اصلن اگر هم مجبور باشد که آبرویش را حراج کند خجالت و شرم از سر و رویش میبارد ولی این روزها اکثرن وقاحت توی صورتهای محتاج ِ پول با یک داستان ِ ساختگی ست که موج میزند!

برایم مهم نیست چیزی که میفروشد یا خدمتی که ارائه میدهد چیست.تخمه ی کهنه و عرق کرده ی آفتابگردان توی بسته ای پلاستیکی یا یک بسته زنجفیل پودر شده که خدا میداند چند سال توی پاکت مانده که رنگش تغییر کرده و چه چیزها قاطی اش کرده یا حتی فندک یا جا سیگاری که نیازی به داشتنش ندارم.

هرچه برای فروش داشته باشند و بدانم میتوانم،میخرمش که پول برای زحمتی که دارند میکشند بدهم و اگر هم دلم نیاید استفاده شان کنم می اندازمشان دور بس که به بهداشت و آخر و عاقبت استفاده اش مطمئن نیستم.همیشه دلم خواسته توی زحمت کشیدنشان شریک باشم و اگر شده حتی بیشتر از پولی که خواسته اند بدهم و زمانهایی که پولی نداشته ام غصه ام شده...

از "اُنس " که زده بودم بیرون کنار در فروشگاه میان آن همه زن و مرد ِ رنگی رنگی نشسته بود.سبزه که نه،آفتاب سوخته بود و روسری سفید به سر داشت و "خدا خیرتان بده " بود که تند تند حواله ی عابرها میکرد.از کنارش عبور کردم و چند قدم تا پیاده رو رفتم و ایستادم یک گوشه و به این فکر کردم که کاش آنقدری پول داشتم که یکی از کیسه هایش را میخریدم.

مطمئن بودم هزار تومن بیشتر توی کیفم نیست و به همین خاطر از خانه تا فلکه به جای تاکسی سواران پیاده رفته بودم و بقیه اش هم بی آرتی سواری کرده بودم و به این فکر میکردم که کاش عابر بانکی این نزدیکی بود تا سه هزار تومنی برای کیسه هایش که همان هزار تومن هم بیشتر نمی ارزید بدهمش و گمانم باید زیاد قدم میزدم و راستش حالش را نداشتم برای چیزی که احتیاج ندارم بروم و برگردم که موبایلم زنگ خورد و تا آمدم از کیفم در بیاورمش و پاسخ بدهم یک اسکناس ده هزار تومنی از جیب کوچکش افتاد بیرون که یعنی آهای من اینجام و بهانه نیاور بچه! اینطوری شد که من برگشتم به سمتش و هی کیسه لیف هایی را برانداز کردم که احتیاجشان نداشتم.

پیرزن همسایه همین دو سه سال پیش یک جفت کیسه لیف ماهی شکل ِدور آبی و قرمز بافته بود برای خودم و عباس آقا که وقتی زیر یک سقف رفتیم استفاده اش کنیم و فرنگیس هم برایم یکی دوتا رنگاوارنگش را بافته بود برای استفاده ی داخلی!و کیسه های خودم به مراتب زیباتر بود.هیچ کدام از کیسه لیف های زن به دلم ننشست.نگاهش کردم،تتوی بین ابروهایش که قدیمی بود و تغییر رنگ داده بود و چهره ی آفتاب سوخته و چروک افتاده اش که با شرم نگاهت میکرد نشان میداد بیش از اینها زحمتکش و دوست داشتنی ست که گفتم کاش یه مدل دیگه هم داشتید و او کیسه لیف های مستطیل شکل نشانم داد و گفت :" ببین این بی کسی ها را دوست داری؟!"

خنده ام گرفت و گفتم :"بی کسی دیگه چیه؟!" که گفت برای آدمهایی ست که کسی را ندارند پشتشان را لیف بکشد و خودش اسمش را گذاشته بی کسی!

من که به خیال ِ خودم خدای ِ اسم گذاشتن روی آدم ها و اشیا و حس ها و رفتارها بودم از خلاقیتش ذوقمرگ شدم و با اینکه احسان دوتا "بی کسی ِ نانو "برایم ماه ها قبل از جزیره خریده بود که کلی هم فاز میداد،یک عدد بی کسی هایش را که کمی هم گران تر بود مهمان کیف و کمدم کردم و اسمم را در جرگه بی کسان ِ دنیا ثبت کردم...!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 153 ،

هوالمحبوب:

منــظــــومه ای از آتـــشــــم ، آتشـــــفشـــانی ســــرکـــشـــم

در کهکشـــانـــی بی نشــان ،خورشیــد گون رقصیـــده ام ...

شب که از راه میرسم دخترها را ردیف میکنم روبرویم که برایم از روزی که گذشت تعریف کنند.گلدختر را بغل میکنم و به حرفهایش گوش میدهم که شکایت بقیه را میکند که اذیتش میکنند و شروع میکنم مثلن دعوایشان کردن و بعد یک خوراکیه خوشمزه از کیفم در میاورم و بوسم را میگیرم و رهایش میکنم.شام خورده و نخورده و پای منبر میتی کومون نشسته و ننشسته میخزم در اتاقم محض درس دادن به دختری که شبها یکی در میان مهمان اتاقم میشود.

با چشمهای نیمه باز کلمه ها و جمله ها را ردیف میکنم و به فایلهای صوتی گوش میدهیم و تکرار میکنیم جمله به جمله.او که در خانه را میبندد چراغهای خانه تقریبن خاموش شده و من با همه ی خستگی ام شروع میکنم به چهره عوض کردن و ظاهری زنانه پیدا میکنم.موهایم را که بالا بسته ام باز میکنم و شانه و می بافمش و روبان قرمز و مشکی انتهایش وصل میکنم.شلوارم را در میاورم و دامن بلند و چین دار فرنگیس را که هدیه گرفتمش به پا میکنم و تاپ بنفش و سفید و گاهن سبز و یا گل قرمزم را به تن میکنم.روی تخت چهار زانو مینشینم و دست ها و پاها و زانوهایم را روغن بادام و گلیسیرین و کرچک و گاهی گلاب و روغن کنجد و زیتون میزنم و جوراب پارازین گلبهی ه خال خالی ام را به پا میکنم و عطر میزنم و برق را خاموش میکنم و اگر نا داشته باشم کمی در تاریکی قر میدهم و بعد روی تخت میخزم وکیف میکنم مثلن از اینکه پاهایم از دامن میزند بیرون و بی خیال و با خیال ِ خیلی اتفاق ها تا بستن چشمهایم آن متکای خرسی ام را بغل میکنم و آرام اشک میریزم که خواب به کامم بگیرد.

صبح هنگام که با صدای آرام ِ آلارم گوشی ام بهوش میشوم،صدایم توی اتاق میپیچد که "و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبی ست ..."و من کورمال کورمال موبایلم را دنبال میکنم که صدایش را خفه کنم و یک"مرض" هم حواله ی صدا میکنم و راهیه روزی میشوم که دلم نمیخواهد پیش بینی اش کنم...

صبحم با نگاه و جمله های میتی کومون شروع میشود و با آیت الکرسی و العصر موقع خروج از خانه و ورود به شرکت ادامه پیدا میکند.تلفن ها یک به یک شروع میشود.از فرنگیس که یک ریز شکایت میکند و گله که خسته شده و دیگر پایش را توی ِ آن خانه ی لعنتی نمیگذارد و من فقط گوش میدهم تا زنی که هیچوقت پایش را توی ِ آن خانه ی لعنتی نگذاشت تا احسان که عابر بانک کارتش را قورت داده و حالا چه خاکی به سرمان کنیم تا قوم یعجوج و معجوجی که هر دفعه با نقشه های جدیدشان سورپریزمان میکنند تا مردی که نذر دارد هر روز جمله های تکراری توی گوشم زمزمه کند که چه خبر ...کجایی...به سلامتی ...تا الناز که میگوید فاطمه دیر رسیده خانه و گوشی اش را جواب نمیدهد و هق هق من موقع شنیدن بوقی که صدای فاطمه را قورت داده تا آدمی که خیلی چیزها و رفتارها توی زندگی اش در قبال من عادی شده و عکس العمل من برایش تعجب آور تا الناز که سوال ها و صدایش مرا تا حد مرگ غصه دار میکند تا دختری که چند میز آن طرف تر از من نشسته و من توی دلم برای هر نگاهش غوغاست و هی فکر میکنم باید چه کنم تا آرام شود تا همکاران و مهندسانی که فرصت یک لقمه غذا خوردن را از من میگیرند تا ....

روزم اینطور میگذرد و تمام میشود و هر گاه فرصت کنم رو به پنجره ی کنار دستم میکنم و اشک هایم را قورت میدهم و دلم برای خودم میسوزد و "و توالصوا بالحق و تواصوا بالصبر " میخوانم و دم غروب و موقع تاریک شدن هوا بدنم را ورزیده میکنم با دستگاههای باشگاه تا فیتنس فرِک شوم و گاهی قدم میزنم تا شهلا،لباسهای قشنگم را می پوشم و وقتی آهنگ را میگذارد روی ولوم 100 و همه به وجد می آیند و او صدایم میکند و چشمک میزند، من با اشکهایی که به پهنای صورتم در حرکت است نیشم را شل میکنم و می رقصم ...آآآآآی می رقصم....آآآآی میرقصم تا تمام شود و شهلا هی قربان صدقه ام برود تا من بلند بلند با اشک بخندم....




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 155 ،

هوالمحبوب:

دیگـــــر کـــلافـــه میــــشـــوم و دســــت می کـــشـــم

از ایــــن ردیــــف و قافــــیه هایی که مدتــــی ست ...

چاهار شنبه ها را دوست دارم،حتی اگر تمام دنیا و آدم هایش دوست نداشتنی باشند!اینطور میشود که از راه میرسم و با همه سلام و حال و احوال میکنم و بعد کمی صبحانه پشت میزم میخورم و بعد کوله پشتی ام را میگذارم جلوی صورتم و محتوایش را میریزم روی میز و از میان کاغذها و خودکارها و عطرها و لوازم آرایشی و تسبیح و آیینه و دفترچه ی یادداشت و قرص ها و کپسول ها و کرم ها و هزار خرت و پرت دیگر چندتا کاغذ مچاله شده را جدا میکنم و بعد از مدتها زنگ میزنم به هانیه که همین یکی دو هفته با اکبر برود "پرسپولیس" که نزدیک خانه شان است و یک شام درست و حسابی مهمان من با مردش بعد از مدتها به دور از دغدغه های بچه داری بخورد و میگویم که تیر ماه سفارش و رزروش کرده بودم و هی فراموش کرده بودم خبرش کنم.با هانیه یک عالمه حرف میزنیم و قول میدهم خیلی زود در پایتخت و توی خانه ی کوچک و نقلی اش ببینمش و قرار میشود مدارک رزرو غذا را برایش ایمیل کنم.

یک کاغذ پاره ی دیگر را جدا میکنم و یادم می افتد پریسا دلش میخواست با احسان برود "صورتی داغ" و چون نتوانسته بود مرا با خود برده بود و یک عالمه کیف کرده بودیم،برای همین تلفن را بر میدارم و داخلی اش را میگیرم و میگویم این یکی دو هفته تا موعد کاغذ پاره ام سر نیامده ،هرگاه که احسان فرصتش را داشت مهمان من شام یا ناهار بروند "صورتی ِ داغ" پیتزا خوران و دعایش را بکنند به جان من که برسد به روح ِ شوهر ِ مرحومم و خواهر ِ جز جگر گرفته اش!

یک بار خیلی قبل تر ها که من زیاد با دوستانم کافی شاپ میرفتم و خوراکی های جدید کشف میکردیم ،نفیسه گفته بود هیچوقت کافی شاپ نرفته.نه آن هفت سال و ده ماه که با محمد دوست بود و نه این ده سال که با محمد زندگی کرده بود.میگفت محمد اهل کافی شاپ رفتن نیست و نبوده.برای همین یک روز نفیسه را با خودم بردم کافی شاپ و او اولین کافی شاپ رفتن را با من تجربه کرد و کلی با هم خندیدیم.برای همین این بار یک کاغذ پاره ی دیگر را به اسم نفیسه بر میدارم تا با محمد بروند "تریا نیمکت" باز هم مهمان من که یکی دو ماه پیش محض تجربه ی یک کافی شاپ تازه رزروش کرده بودم و میگذارم از مسافرت که برگشت مستنداتش را بدهم بروند عشق و حال مثلن و بعد هم بیایند به من غر بزنند که "این دیگه کجا بود؟!"

چاهارشنبه ها را بدون توجه به اینکه چقدر همه چیز غم انگیز و نخواستنی است دوست دارم ،اینطور میشود که بدون توجه به تمام اتفاقاتی که دیگر آنقدرها هم مهم نیست ؛جای همه ی جاهایی که چند ماه است منتظرم برای رفتنش ،کسانی که دوستشان دارم را شریک میکنم در هیجان و احساسی که شاید بیشتر و بهتر از من بلدند با کسی که دوستش دارند مزمزه کنند...

الی نوشت :

یکـ) غواص ها را که آوردند و از کنار گلستان شهدا و آن همه جمعیت رد شدم ،توی خیابان و درست وسط خیابان بدون توجه به بوق و جیغ ِماشین ها قدم میزدم و گریه میکردم.دلم خون بود از تصور زنی که میان این همه جمعیت یاد خاطرات عاشقانه اش با یکی از این دست بسته های شهید می افتاد و حتی نای اشک ریختن هم نداشت.خودم را گذاشته بودم جای مادرشان،جای همسرشان،جای نامزدشان یا جای دختر همسایه شان که عاشقش بوده و تا خود ِ خانه راه رفتم و گریه کردم.اینطور شد که برخلاف قانون خانه ساعت ده شب رسیدم و توبیخ شدم و باز گریه کردم برای از دست دادن کسی که عاشقشان بوده و اینکه از دست دادن عشق بسیار سخت است!

دو ) مردها هرگز سه چیز را به هزار چیز ِ دیگر در زندگیشان ترجیح نمیدهند،حتی اگر در جایگاه خدایشان باشی :خوابشان ،خوراکشان و مادرشان!

سهـ) هیچ کس برای ناخن های کج و کوله ات هرچقدر هم که مظلوم باشد نه می میرد و نه غش میکند.دوره دوره ی ناخن های مانیکور شده و قد کشیده ی رنگ رنگی ست خواهر!اصلن خیلی ها به خاطر ِ همین ناخن هاست که عاشق میشوند!

چاهار ) گمانم ایـــن را زیاد گوش داده اید!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 172 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 4327
  • بازدید امروز :5
  • بازدید دیروز : 0
  • بازدید این هفته : 5
  • بازدید این ماه : 31
  • تعداد نظرات : 2
  • تعداد کل پست ها : 12
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه